سلام بروبچز باز اومدم ببخشید با کمی تاخیر.
بي تفاوت, بي هدف, بي آرزو
مي روم در چاه تاريکي فرو
عاقبت يک شب نفس گويد که: بس
وزتپيدن باز ماند نفس
مرغ کوري مي گشايد بال خويش
مي کشد جان مرا دنبال خويش
باد سردي مي وزد در باغ ياد!!!
برگ خشکي مي رود همراه باد
دیدار به قیامت...
مرسی از بابت نظرا
تا بعد