شادیها دیگر به لحظه نمی رسند
در خود می پیچند و
می میرند و
نیامده ، سِقط می شوند...
و اگر این تنها شبانه ام را فرصتی باشد ،
و مجال رویایی دیگر
برای تمام آن شنبه روزهایی که هرگز تولد نخواهند یافت
خاطراتی خواهم آفرید
تا بر خلوت ِ این دیوار ِ تا ابد جمعه بیاویزم...
کاش می دانستم
این قرن ِ امروز تا فردای من
چند جمعۀ بی شنبه خواهد داشت...
